![]() |
![]() |
|
| و خداوند عشق را آفرید |
|
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد...
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم/رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است/زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند زندگی شاید همان لبخندی ست ، که دریغش کردیم... دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست ديشب خواستم واسه ي دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست... اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! زندگی به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست... دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز ساقه ي ترد و ظريفي دارد بيگمان سنگدل است آنکه روا ميدارد تن اين ساقه ي نازک را دانسته بيازارد... در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري... فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست... طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته ... من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی... برای آشنایان اشنا باش به پیوندی که بستی با وفا باش تو یادت روز و شب در خاطر ماست تو هم هر جا که هستی یاد ما باش... گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار گفتم: جگرم، گفت: پرآهش ميدار گفتم كه: دلم، گفت: چه داری در دل گفتم: غم تو، گفت: نگاهش ميدار... توفان عشق نيست که دل ها را از تنگناي سينه بلرزاند تا بر شراره هاي روشن شاعر سرشک شوق بيفشاند از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم... پیاده شطرنج هم اگر راه را تا آخر ادامه دهد وزیر می شود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:2 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|