تبليغاتX
کوچه’عشق - ایمان...
و خداوند عشق را آفرید
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

دوستت دارم...به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازي كه در چشم تو پيداست به لبخندي كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زيباست به گلهاي بهار و عشق و هستي به قرآني كه او را مي پرستي قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم....ميپرستم.

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد...

تا حالا فكر كردي كه چرا بعضي وقتها زمين ميخوريم؟ از بد شانسيمون نيست، طبيعت ميخواد به ما ياد بده كه چطور دوباره بلند بشيم.

روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان   

من همانم ! همان که شبیه مُرتازها دلش می زیست .... تو آمدی ... دلش عابد شد.... تو را پرستید و سخت هم عاشق شد ... سلام به بهانه ی ناجی به روزم ! منتظرت می مانم!

گر با غم دوريت نسازم چه کنم با ياد تو گر عشق نبازم چه کنم چون در نظرم فقط توي ماييه ناز گر من به تو اي دوست ننازم چه کنم...

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...

رابطه دوستي خوب مثل رابطه دست وچشم مي مونه وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي كنه ووقتي چشمت گريه ميكنه.....دستت گريه رو پاك ميكنه...

خدایا ... در برابر آن چه انسان ماندن را به تباهی می كشد ، مرا با " نداشتن " و " نخواستن " رویین تن كن. (دکتر علي شريعتي)   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط نگار |