![]() |
![]() |
|
| و خداوند عشق را آفرید |
|
يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد... واي تو رو خدا گير ندين!؟ وقتي گريه کرديم گفتن که بچه است ... ... وقتي که خنديديم گفتن ديوونه است... ... ... وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره... ... ... وقتي شوخ کرديم گفتن سنگين باش... ... ... وقتي که حرف زديم گفتن زياد حرف ميزنه... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه ... ... ... حالا هم که عاشق شديم ميگن گناهه واي تو رو خدا گير ندين!!!؟ يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يك كسي بهتر از بودنشه، چشمات رو ببند و اون لحظه اي كه كنارت نباشه رو بخاطر بيار اگه چشمات خيس شد، بدون به خودت دروغ گفتي و هنوز دوستش داري... شبي غم با دل من گفتــگو کرد مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد دلم مي گفت :«هرگز عاشقت نيست» ولي دست دلم را گريه رو کرد... بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم... زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم! خندیدم و گفتم:تو کی هستی؟ گفت: غم و تنهایی! آنگاه که بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتي سواد نداشتم ، اما به دستنانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:27 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|